ثناجونثناجون، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

نى نى عسلك

سفر به جزيره پوكت

تصمیم گرفتیم بریم مسافرت. برنامه مون اینه که مسافرت تابستانی مامان وبابا با هم میرن ومسافرت عید با شما دوتا جوجه بلاها ! ولی امسال با توجه به دلبستگی شدیدت به این نتیجه رسیدیم که بهتره تو رو هم با خودمون ببریم !قرار شد خواهرجون پیش مامان جان بمونه . نگران پرواز بودم خیلی طولانی بود وحتما برای تو خسته کننده!تدابیر زیادی اندیشیدم از جمله بردن کتاب و اسباب بازی و ایپد و خوراکی های سرگرم کننده !حتی شیشه شیرت رو هم اماده گذاشتم تا به محض پرواز بهت بدم تا گوشهای کوچولوت درد نگیره ولی مشکل یه چیز دیگه بود که ما ازش غافل شدیم !!!!و اون هم اینکه از بستن کمربند صندلی هواپیما بدت میومد ! خیلی عجیب بود چون همیشه کمربند صندلی ماشین رو برات می بستی...
7 مهر 1392

هوووورا مهدكودك!

بعداز ماجراهايى كه پيش اومد و برنامه سفرمون تصميم گرفتيم بگذاريمت مهد كودك!!!خيلى مردد بودم ،مطمئن نبودم كار درستى مى كنم اين كه هنوز سه سالت نشده و کامل صحبت نمی کنی و....از دكتر روانشناس مشاوره گرفتم و اون هم با بررسى دقيق موضوع ،خواست كه حتمااين كار رو انجام بدم. اين شد كه تحقيقات من براى انتخاب مهد مناسب براى شما خانوم گل شروع شد هر مهدى يه مشكلى داشت يكى شلوغ بود ،يكى ديگه از مربي اش خوشم نيومد اون يكى اموزشى بود كه من دلم نمى خواست هيچ اموزش مشخصى داشته باشه فقط بازى بازى وبازى.اخه اموزش زبان براى ناناز من كه هنوز درست فارسي هم حرف نمى زنه چه لزومى داره؟؟؟؟؟يه مهد رفتم كه خيلى هم معروف بود همون اول كار يه خانومى اومد دستتو گرفت كه...
27 شهريور 1392

روز دختر مبارك

عروسكهاى من !دلبركان من !روزتون مبارك.خدارو به عدد ستاره هاى اسمان ،خدارو به عدد شنهاى روى زمين،خدارو به عدد شكوفه هاى بهاركه هردو گل بهاريم در اين فصل زيبا به ما هديه داده شدن ،شكر مى كنم برای وجود نازنین وپربرکت شما دوتا دختر محبوبم .دوتا دختر سالم وشاد .دوتا دختر شيرين زبون .دوتاد ختر مهرررررربون وپر از احساس .دوووووووتا دختر که از همه کس برام عزیزترن البته اقای پدر هم! این هم کیک جشن روز دختر!چون نمی خواستم عکس ساره جون رو از بودن درکنار ثناجون پاک کنم(اخه حجاب نداشت)فقط عکس کیک رو گذاشتم! همیشه در کنار هم یار ویاور هم پشت وپناه هم دوست ودوستدار هم باشین!و لحظه لحظه عمرتون در سایه الطاف حق تعالی!مامان وبابا عاشقتونن! ...
16 شهريور 1392

اندر حکایات ساره جون

قرار شد ساره جون پیش مامان جان (مامان مامانی)بمونه تا ما از مسافرت برگردیم .البته برنامه خواهر جون حسابی پر بود! و وقت سر خاروندن نداشت!سه روز از صبح تا عصر در گیر کلاس های تابستونی بود یه روز هم سرزمین عجایب رفت که خیلی بهش خوش گذشت وسه روزی هم خونه عمه جونش مهمونی بود که اونجا هم حسابی بهش خوش گذشته بود همین جا هم از مامانجان دوست داشتنی وعمه جون مهربون قدردانی می کنم  البته تمام مدت ما ساره جون رو می دیدیم وباهاش در ارتباط بودیم.وقتی برگشتیم صبح رفتیم ساره گله رو از خونه مامان جان بیاریم که!!!!!!!!!!!!!!!با یه استقبال بی نظیر روبرو شدیم! خونه مامان جان گل ارایی شده بود و وسایل پذیرایی محیا !کلی هم خواهر جون جاخالی برامون خریده بود.از...
15 شهريور 1392

نازنین من

عروسک نازم خیلی به من وابسته شدی عزیزدلم!البته این اقتضای این سنه و طبیعیه !یه ماجرا سبب شد که ما متوجه بشیم که تو وارد دوران وابستگی شدید به مادر شدی.چند روز پیش که برای انجام کاری از خونه بیرون رفتم وتو خوشگله هم پیش بابایی وخواهرجون تو خونه بودی وسرگرم بازی!موبایلم زنگ خورد وخواهری بود که گفت:مامان زود بیا خونه که ثنا خیلی گریه می کنه!ان چنان گریه ای می کردی که یهو قلبم ریخت !هنوز ده دقیقه نشده بود که بیرون اومده بودم تازه بابایی وخواهرجون هم بودن پیشت!ساره گلی گفت که بعد از رفتن من از این اتاق به این اتاق دنبال من می گشتی و مامایی مامایی می کردی!فورا برگشتم خونه .هنوز داشتی گریه می کردی ولی ارومتر شده بودی تلاشهای بابایی وساره جون موفق...
10 مرداد 1392

ثنا در ارایشگاه

  اینم ثنا کوچولوی من در ارایشگاه! البته این بار چهارمه که میبرمت ارایشگاه وعکسای دفعات قبلی تو لیست انتظارن! دو بار اخر رفتیم یه ارایشگاهی که ارایشگرش مرد بود وانگاری فکر بدی نبود بیشتر حساب بردی و رودروایستی کردی!دفعه اول که تو خواب موهات کوتاه شد و نوبت به سشوار رسید بیدار شدی دفعه دوم وسوم هم همش دنبال قیچی سرتو می چرخوندی که کجاها فرود میاد!با اینکه دو سه نفر هم سرکار بودن تا حواستو از قیچی دور کنن ولی!!واین بار:   یه خانومی برای پرت کردن حواست از قیچی و شانه تلاش می کرد! یه عروسک با شکم سوراخ برات اورد که هرچی دستش میومد می انداخت تو دلش!حسابی رفته بودی تو فکر!! اینم نتیجه کار!خیلی ماه شدی دلبند...
5 مرداد 1392

بيست وشش ماهه شدى عروسك نازم!

هنوز خيلى حرف نمى زنى ولى من دوست دارم اين حرف نزدنتو. فرصت براى شيرين زبونى زياده .انگار وقتى بچه زبون باز مى كنه از اون دوران شيرين نوپاييش خيلى دور ميشه ديگه كودك حساب ميشه.منظورتو خیییلی قشنگ می رسونی!با حرکات وادا واطوارهای مختلف!مامایی وبابایی معتقدن که خییییلی کلکی!جالبه كه كلمات خيلى سخت رو ميگى مثل دبليو (w)اموزش زبان انگليسى بهتر روت تاثير داشته تا زبان مادرى !                                                                           &n...
25 تير 1392

ثناجون در بیمارستان!

عسلك مامان !نازدونه من ! چند روز پيش خونه دوستم مهمونى دوره اى بوديم بعد ناهار حالت بهم خورد ! فكر كردم شايد به خاطر گيلاس هايى باشه كه خورده بودى وخيلى چيز مهمى نبايد باشه!فرداش خونه مامان جان معلوم شد كه تب دارى!!! وتا شب نكشيد كه استفراغ هاى پى در پى واسهالهاى شديد مارو غافلگير كرد .تبت رو نمي تونستيم پايين بياريم معده كوچولوت تحمل دارو رو نداشت وبا شياف استامينوفن ،اسهال شديد مى گرفتى .مرتبا پاشويه مى كرديم . خيلى نگرانت بودم چشماى قشنگت بى حال شده بود ومن از دلشوره داشتم مى مردم !مى خواستم ببرمت درمانگاه ويه سرم قندى نمكى برات بزنم ولى بابا يى وباباجان مخالف بودن !اينم از دردسرهاى خانواده دكتراست يه بچه با باباومامان وبابابزرگ د...
15 تير 1392

دو روز با سارینا

چند روز پيش كه مامانى سارينا  مى خواست اسباب كشى كنه،مامانى رفت سارينا نقلى دختر عمه ام رو اورد خونه ما ،واين هم ماجراهاى من وسارينا!                                                 من وسارینا در پارک بازی                                                                       هر دوتامون به قایق موزیکال علاقه خاصی داشتیم ولی خب چون ...
10 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نى نى عسلك می باشد